|
متنهای ادبی |
|
ادیبانه |
باز کن پنجره را بوی رضا می آید باز کن پنجره را بوی کسی می آید باز کن پنجره و فوج ملائک را بین یارب این بارگه کیست که از بام و درش تربت کیست در اینجا که ز هر ذره آن مشهد کیست در اینجا که ز هر گوشه آن مرقد ضامن آهوست، مگر کز حرمش زار و بیمار غم اویم و می بینم، اینک ای رضا جان، منم آن کفتر وحشی غریب
بوی
تسلیم و رضا از همه جا می آید
که
از انفاس خوشش بوی خدا می آید
که
به پابوسیش از اوج سما می آید
بوی
گل، بوی صفا، بوی خدا می آید
بوی
محبوب شه کرب وبلا می آید
عطر
پاک گل سرخ شهدا می آید
بوی
معصومه ز قم بر دل ما می آید؟
که
طبیب دلم از دار شفا می آید
که
به طوف حرمت با رفقا می آیدگر غریبیم و حقیریم، ولی می شنومکه
خوشامد ز غریب الغربا می آید
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:25 توسط ندا |
یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشیم
شاید که نگاهی کند، آگاه نباشیم
گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن
گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن
گفتم به نام نامیت هر دم بنازم
گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم
گفتم که دیدار تو باشد آرزویم
گفتا که در کوی عمل کن جستجویم
گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن
گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن
گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن
گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن
گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن
گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن
گفتم ز حق دارم تمنای سکینه
گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه
گفتم رخت را از من واله مگردان
گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان
گفتم به جان مادرت من را دعا کن
گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن
گفتم ز هجران تو قلبی تنگ دارم
گفتا ز قول بی عمل من ننگ دارم
گفتم دمی با من ز رافت گفتگو کن
گفتا به آب دیده دل را شستشو کن
گفتم دلم از بند غم آزاد گردان
گفتا که دل با یاد حق آباد گردان
گفتم که شام تا دلها را سحر کن
گفتا دعا همواره با اشک بصر کن
گفتم که از هجران رویت بی قرارم
گفتا که روز وصل را در انتظارم
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:22 توسط ندا |
در روزگاران قدیم مردی بود ثروتمند و این مرد
فرزندی داشت عیاش. هرچه پدر به فرزند خود نصیحت می کرد که با
دوستان بد معاشرت مکن و دست از این ولخرجی ها بردار که دوست ناباب
بدرد نمی خورد و اینها عاشق پولت هستند، جوان جاهل قبول نمی کرد تا
اینکه مرگ پدر می رسد پدر می گوید فرزند با تو وصیتی دارم من از
دنیا می روم ولی در آن مطبخ کوچک را قفل کردم و این کلیدش را به
دست تو می دهم، در توی آن مطبخ یک بند به سقف آویزان است هر موقع
که دست تو از همه جا کوتاه شد و راهی به جایی نبردی برو آن بند را
بینداز گردن خودت و خودت را خفه کن که زندگی دیگر به دردت نمی
خورد. پدر از دنیا می رود و پسر با دوستان و معاشران
خود آنقدر افراط می کند و به عیاشی می گذراند که هرچه ثروت دارد
تمام می شود و چیزی باقی نمی ماند. دوستان و آشنایان او که وضع را
چنین می بینند از دور او پراکنده می شوند. پسر در بهت و حیرت فرو
می رود و به یاد نصیحت های پدر می افتد و پشیمان می شود و برای
اینکه کمی از دلتنگی بیرون بیاید یک روز دو تا تخم مرغ و یک گرده
نان درست می کند و روانه ی صحرا می شود که به یاد گذشته در لب جویی
یا سبزه ای روز خود را به شب برساند و می آید از خانه بیرون و راهی
بیابان می شود تا می رسد بر لب جوی آب. رفقا شروع می کنند به قاه قاه خندیدن و رفیق خود
را مسخره کردن که بابا مگر مجبوری دروغ بسازی گرسنه هستی بگو گرسنه
هستم ما هم لقمه نانی به تو می دهیم دیگر نمی خواهد که دروغ سرهم
بکنی پسر ناراحت می شود و پهلوی رفقا هم نمی ماند. چیزی هم نمی
خورد و راهی منزل می شود منزل که می رسد به یاد حرف های پدر می
افتد می گوید خدا بیامرز پدرم می دانست که من درمانده می شوم که
همچه وصیتی کرد حالا وقتش رسیده که بروم در مطبخ و خود را با طنابی
که پدرم می گفت حلق آویز کنم. می رود در مطبخ و طناب را می اندازد گردن خود
تکان می دهد یک وقت یک کیسه ای از سقف می افتد پایین. وقتی پسر می
آید نگاه می کند می بیند پر از جواهر است می گوید خدا ترا بیامرزد
پدر که مرا نجات دادی. بعد می آید ده نفر گردن کلفت با چماق دعوت
می کند و هفت رنگ غذا هم درست می کند و دوستان عزیز ! خود را هم
دعوت می کند. وقتی دوستان می آیند و می فهمند که دم و دستگاه رو به
راه است به چاپلوسی می افتند و از او معذرت می خواهند. خلاصه در اتاق به دور هم جمع می شوند و بگو و
بخند شروع می شود. در این موقع پسر می گوید حکایتی دارم. من امروز
دیدم یک بزغاله وسط دو پای کلاغی بود و کلاغ پرواز کرد و بزغاله را
برد. رفقا می گویند عجب نیست درست می گویی، ممکن است. پسر می گوید قرمساق ها پدرسگ ها من گفتم یک
دستمال کوچک را کلاغ برداشت شما مرا مسخره کردید حالا چطور می
گویید کلاغ یک بزغاله را می تواند از زمین بلند کند و چماق دارها
را صدا می کند. کتک مفصلی به آنها می زند و بیرونشان می کند و می
گوید شما دوست نیستید عاشق پول هستید و غذاها را می دهد به چماق
دارها می خورند و بعد هم راه زندگی خود را عوض می کند.
قربون بند کیفتم تا پول داری رفیقتم
دستمال خود را می گذارد و کفش خود را در می آورد که آبی به صورت
بزند و پایی بشوید در این موقع کلاغی از آسمان به زیر می آید و
دستمال را به نوک خود می گیرد و می برد. پسر ناراحت و افسرده به
راه می افتد با شکم گرسنه تا می رسد به جایی که می بیند رفقای سابق
او در لب جو نشسته و به عیش و نوش مشغولند. می رود به طرف آنها
سلام می کند و آنها با او تعارف خشکی می کنند و می گویند بفرمایید
و پهلوی آنها می نشیند و سر صحبت را باز می کند و می گوید که از
خانه آمدم بیرون دو تا تخم مرغ و یک گرده نان داشتم لب جویی نشستم
که صورتم بشویم کلاغی آن را برداشت و برد و حال آمدم که روز خود را
با شما بگذرانم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:31 توسط ندا |
روزی
مردی
داخل
چاله ای
افتاد
و
بسيار
دردش
آمد ...
یک
روحانی
او
را
دید
و
گفت
:حتما
گناهی
انجام
داده
ای!
یک
دانشمند
عمق
چاله و رطوبت خاک آن
را
اندازه
گرفت!
یک
روزنامه
نگار
در
مورد
دردهایش
با
او
مصاحبه
کرد!
یک
یوگيست
به
او
گفت
:
این
چاله
و
همچنين
دردت
فقط
در
ذهن
تو
هستند
در
واقعيت
وجود
ندارند!!!
یک
پزشک
برای
او
دو
قرص
آسپرین
پایين
انداخت!
یک
پرستار
کنار
چاله ایستاد
و
با
او
گریه
کرد!
یک
روانشناس
او
را
تحریک
کرد
تا
دلایلی
را
که
پدر
و
مادرش
او
را
آماده
افتادن
به داخل
چاله کرده
بودند
پيدا
کند!
یک تقویت
کننده
فکر
او
را
نصيحت
کرد
که :
خواستن
توانستن
است!
یک
فرد
خوشبين
به
او
گفت
:
ممکن
بود
یکی
از
پاهات
رو
بشکنی!!!
سپس
فرد بیسوادی
گذشت
و
دست
او
را
گرفت
و
او
را
از
چاله بيرون
آورد...!
جمله روز :
آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند .
جرج برناردشاو
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:10 توسط ندا |
وقتی که کسی مورد تهدید قرار گیرد
و بخواهد متقابلا جواب دندان شکنی به تهدید کننده بدهد تا طرف مقابل، او را آدمی
عاجز و زبون تصور نکند غالبا کف دستش را به او نشان می دهد و عبارت مثلی بالا را بر
زبان می آورد. در سال 56 و 57 قبل از میلاد مسیح
ارد اشک سیزدهم به تخت سلطنت ایران نشست. ارد نخستین پادشاه ایران است که در زمان
سلطنش دولت ایران مجبور شد با امپراطوری مقتدر روم دست و پنجه دلیرانه نرم کند. هرگز از
کف دست مویی نمی روید
در عهد سلطنت ارد سه تن از سرداران بزرگ روم به نام های پومپه و ژولیوس سزار و
مارکوس کراسوس زمامدار قلمرو وسیع امپراطوری روم گردیده اند. سزار در این وقت کشور
گالیا یا گالی ها یعنی کشور فرانسه امروز را فتح کرد و حکومت آن منطقه با فرماندهی
قسمتی از سپاهیان روم را بر عهده داشت. پومپه حکمرانی اسپانیا را با سمت سردار از
مجلس سنا گرفت. کراسوس به حکمرانی سوریه و سرداری سپاهی که می باید به آن مملکت
برود مامون گردید ولی سناتورها اجازه ندادند که در این سمت و ماموریت با دولت
اشکانی پارت جنگ کند. کراسوس که مردی خسیس و طماع بود پس از استقرار در سوریه به
منظور فتح ایران و هند عازم خاور شد و بر روی رود فرات پلی ساخت و چند شهر میان دو
رود را تصرف کرد.
آن گاه به علت فرارسیدن فصل زمستان به سوریه بازگشت تا در فصل بهار با آمادگی کامل
به جنگ پادشاه اشکانی برود. چون موعد مقرر فرا رسید دستور داد سپاهیان را از قشلاق
ها جمع کنند و منتظر فرمان باشند. در این وقت سفیرانی از طرف ارد اشک سیزدهم رسید و
با کلماتی موجز و قاطع موضوع ماموریت خود را به کراسوس بیان کردند. پیام آنان قریب
به این مضمون بود : «اگر این لشکر را رومی ها فرستادند پادشاه ما با آن جنگ خواهد
کرد و به کسی امان نخواهد داد ولی اگر چنان که به ما گفته اند بر خلاف اراده و نیت
دولت روم است و شما صرفا برای منافع شخصی با اسلحه داخل مملکت پارتی ها شده شهرهای
ما را تصرف کرده اید ارشک برای نشان دادن اعتدال خود حاضر است که به ضعف و پیری شما
رحم کند و به سپاهیان رومی که در شهرهای ما هستند اجازه بدهد از خاک ما بیرون
بروند، زیرا پادشاه ما این رومی ها را زندانیان خود می داند نه ساخلوی شهرها.»
کراسوس با تکبر و خودپسندی تمام جواب داد : «قصد و نیتم را در سلوکیه به شما اعلام
خواهم کرد!»
ویزیگس معمرترین سفیر ایرانی چون سخن نیشدار کراسوس را شنید پوزخندی زد و کف دستش
را نشان کراسوس داده گفت : «کراسوس، اگر
از کف دست من مویی روییده شود تو هم سلوکیه راخواهی دید.»
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:6 توسط ندا |
یخش نگرفت. عبارت مثلی بالا کنایه از بدشانسی
و بداقبالی است، یعنی بخت یاری نکرد که موفق شود و تصادفات روزگار مانع از آن شد که
به مقصود نایل آید. هر سال که سرما و یخبندان حسابی
میشد کار و بار صاحب یخچالها سکه بود، زیرا یخش میگرفت و از فروختن این یخ سود
سرشاری عایدش میگردید و لیکن گاهی هم اتفاق میافتاد که در زمستان هوا به شدت سرد
و یخبندان نمیشد و به اصطلاح یخش نمیگرفت.
بدیهی است در چنین سالها علاوه بر آنکه مردم گرفتار بی یخی میشدند صاحبان
یخچالها هم که به امید و انتظار سرما و یخبندان نشسته بودند یک سال بیکار
میماندند و از بهره برداری از مستغل خود که همان یخچال بود محروم میگشتند و غالبا
متحمل خسارت و احیانا ورشکستگی میشدند.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:0 توسط ندا |
بی تو من یه بی نشونم تو بده راه و نشونم بی تو با عالم و آدم بد جوری نا مهربونم همه چی بی تو عذابه بی تو مهتاب نمی تابه ستاره چشماشو بسته حتی ساعت بی تو خوابه حال من خیلی خرابه بی تو ماتم تو خیالم باز باهاتم باز تو کوچه و خیابون پا به پاتم من باهاتم روی گلبرگای خونه دنبال رد نگاتم من باهاتم بی تو دنیا بدترینه بی تو وارونه ترینه دیگه هیچی به دل من نمی شینه وقتی چشمام رنگ چشماتو نبینه زیر نور ماه می شینه عکس چشماتو می بینه حال من تا تو بیای بازم همینه باز تو کوچه و خیابون پا به پاتم من باهاتم روی گلبرگای خونه دنبال رد نگاتم
من باهاتم من باهاتم
تقدیم میکنم به کسیکه خیلی دوسش دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:52 توسط ندا |
گریه دروغین را به اشك تمساح تعبیر كرده اند.
خاصه گریه و اشكی كه نه از باب دلسوزی، بلكه از رهگذر ریا و تلدیس
باشد، تا بدان وسیله مقصود حاصل آید و سو نیت گریه كننده جامه عمل
بپوشد. سابقا معتقد بودند كه غذا و خوراك تمساح به
وسیله اشك چشم تامین می شود. بدین طریق كه هنگام گرسنگی به ساحل می
رود و مانند جسد بی جانی ساعت ها متمادی بر روی شكم دراز می كشد.
در این موقع اشك لزج و مسموم كننده ای از چشمانش خارج می شود كه
حیوانات و حشرات هوایی به طمع تغذیه بر روی آن می نشینند.
اشك تمساح می ریزد
پیداست كه سموم اشك تمساح آنها را از پای در می آورد. فرضا نیمه
جان هم بشنود و قصد فرار كنند به علت لزج بودن اشك تمساح نمی
توانند از آن دام گسترده نجات یابند. خلاصه هربار كه مقدار كافی
حیوان وحشره در دام اشك تمساح افتند، تمساح پوزه ای جنبانیده به یك
حمله آنها را بلع می كند و مجددا برای شكار كردن طعمه های دیگر اشك
می ریزد.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:47 توسط ندا |
پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها
بود که از او خبری نداشتند
...
مادرش دعا می
کرد که او
سالم به خانه باز گردد .هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و
همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که
از آنجا می گذشت نان را بر دارد .
هر روز مردی گوژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و
به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند
و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!
این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ
پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز
این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟
یک روز که زن از
گفته های مرد گوژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر
این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان
به خود گفت : این چه کاری است که می
کنم ؟
بلافاصله نان را
برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .
مرد مثل هر روز
آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.
آن شب در خانه
پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده
با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود
در حالی که به
مادرش نگاه می کرد ، گفت: مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما
برسانم
.
در چند فرسنگی
اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم
.
ناگهان رهگذری گوژ پشت را دیدم که به سراغم آمد . او لقمه ای غذا
خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز
آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .
وقتی که مادر
این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای
مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته
بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .
به این ترتیب
بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:
هر کار پلیدی که
انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد
جمله روز :
بیشترین تاثیر افراد خوب زمانی احساس می شود که از میان ما رفته
باشند . امرسون
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:53 توسط ندا |
آورده اند که در بلاد خراسان
پادشاهی بود که سال ها خدا به او فرزندی عطا نکرده بود.
به همین خاطر همیشه اندوهگین بود و مدام به درگاه حق
تعالی دعا و زاری می کرد، تا اینکه بالاخره خدا به او
فرزندی عطا کرد. پادشاه از خوشحالی در پوست خود نمی
گنجید و آنقدر از آمدن آن فرزند خرسند بود که چند دایه
را مامور رسیدگی او کرده بود تا هم مراقب او باشند و
هم تربیت او را بر عهده بگیرند. اتفاقا این پادشاه راسوی تربیت شده
ای داشت که در قصر شاهی زندگی می کرد و با بازی هایی
که به او یاد داده بودند پادشاه را سرگرم می کرد و می
خنداند. روزی از روزها زمانی که فرزند پادشاه در
گهواره بود و دایه ها هم از خستگی خوابشان برده بود،
ماری از پنجره اتاق وارد شد و به طرف گهواره کودک حرکت
کرد. راسو که یکی از دشمنان سرسخت ِمار است به محض
دیدن مار به طرف او حمله کرد و با او گلاویز شد و
بالاخره مار را از پا درآورد و به گوشه ای انداخت. در
اثر درگیری آن دو، یکی از دایه ها از خواب پرید و دید
که راسو با دهان خون آلود از گهواره پایین آمد. بنای
شیون و فریاد را گذاشت که راسو طفل را کشت. مادر بچه و
بقیه دایه ها هم وحشت زده بنا کردند به داد و فریاد.
پادشاه هم که اتاقش همان نزدیکی بود از صدای آنان
هراسان به اتاق بچه آمد و باورش شد که راسو بچه را
کشته است. این بود که آنی تامل نکرد. راسو را که همان
دور و بر بازیگوشی می کرد با عصبانیت برداشت و چنان
برزمین کوبید که مغزش متلاشی شد. بعد گریه کنان به طرف
گهواره رفت و با تعجب و تردید، دید بچه صحیح و سالم
است. همان لحظه یکی از دایه ها مار مرده را گوشه اطاق
پیدا کرد و به همه نشان داد. همه دانستند که راسوی
بیچاره جان بچه را نجات داده بود و پادشاه ِپشیمان
تازه فهمید که چه موجود نجیبی را بی گناه مجازات کرده
و «در عوض ِنیکی، بدی کرده است» بعد با خود گفت : «بی
صبری کردم و خودم را در دریای ندامت انداختم» اگر
اندکی تامل می کردم و شکیبا می بودم این عمل از من
صادر نمی شد و اینگونه دچار افسوس و دریغ نمی گردیدم.
اکنون دیگر این حادثه را با آب حسرت نمی توان تسکین
داد و دیگر پشیمانی سودی ندارد.» پس ای عزیز! این تمثیل برای آن
آوردم تا بدانی که در زمان خشم و غضب لازم است شکیبا
باشی و بی صبر و تامل تصمیم نگیری و جز در امور خیر
تعجیل نکنی که حکیمان گفته اند : «عجله کار شیطان است»
و دیگر گفته اند، و چه نیکو گفته اند : «صبر کن و هزار
افسوس مخور» یک صبر کن و هزار
افسوس مخور
هرکه بی فکر و تامل عملی گیرد پیش آخرالامر از
آن کرده پشیمان باشد
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:24 توسط ندا |
|
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:32 توسط ندا |
حال من دست خودم نیست / دیگه آروم نمیگیرم
دلم از کسی گرفته / که میخوام براش بمیرم . . .
-.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.-
ما را که بجز توبه شکستن هنری نیست / با زاهد بی مایه شکستن ثمری نیست
برخیز جز این چاره نداری که در این حال / جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست . . .
-.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.-
بعضیا میگن دنیا ارزشش رو نداره ! مگه میشه دنیایی که تو رو داشته باشه بی ارزش بشه !
-.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.-
تو مانند کبوتر ها نجیبی ٬ تو مثل داستانهای عجیبی
گناه من چه بود که گفتی ٬ از این پس از نگاهم بی نصیبی . . .
-.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.-
کاش تو چایی بودی و من قند !
تا خودم رو فدات میکردم تا تلخی روزگار رو حس نکنی !
-.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.-
یک ساعت که آفتاب بتابد ، خاطره آن همه شب های بارانی از یاد میرود
این است حکایت آدم ها ، فراموشی . . .
-.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.-
خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت
خوشحالم که باختی چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت . . .
-.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.-
یادمان باشد عشق متعلق به لحظه هاست و نفرین برای همه ی عمر . . .
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:45 توسط ندا |
در سپيده دم طلوع سحر گاه
از عشق گفتن
از دوست داشتن
از تو از من از ما
بر تخت شادی روان شدن
و در بستر آرامش خفتن
عشق بازی مان که پايانی ندارد
و تمنای خواستن ات
در هر تپش
در هر رگ...
و خواستن که هر لحظه
خود را به تو سپردن
ودر تو غرق شدن
که همان فتح کردن است
فتح عشق تو
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:1 توسط ندا |
به طور کلی جملات نامفهوم و بی معنی و خارج از موضوع را «دری وری» گویند. این عبارت که در میان عوام بیشتر مصطلح است تا چندی گمان می رفت ریشه ی تاریخی نباید داشته باشد، ولی خوشبختانه ضمن مطالعه ی کتب ادبی و تاریخی ریشه و علت تسمیه ی آن را به دست آورده ام : مطالعه و مداقه در تاریخچه ی زبان فارسی نشان می دهد که نژاد ایرانی در عصر و زمانی که با هندی ها می زیست به زبان سنسکریت یا مشابه به آن سخن می گفت. پس از جدا شدن از هندی ها کهن ترین زبانی که از ایرانیان باستان در دست داریم زبان اوستایی است که کتاب اوستا به آن نوشته شده است. زبان پارسی باستان یا فرس قدیم زبان سکنه ی سرزمین پارس بود که در زمان هخامنشیان بدان تکلم می کردند و زبان رسمی پادشاهان این سلسله بوده است. حمله ی اسکندر و تسلط یونانیان و مقدونیان بر ایران موجب گردید که زبان پارسی باستان از میان برود و زبان یونانی تا سیسد سال در ایران اوج پیدا کند. پهلو که تلفظ دیگر آن پَرَتو و پارت است، نام قوم شاهنشاهان اشکانی است و حتی واژه ی پارس نیز صورت دیگری از همان نام می باشد. در منطقه ی خراسان و فرارود (ماوراءالنهر) به زبان محلی خودشان «دری» که شاخه ای از زبان پهلوی بوده است سخن می راندند و زبان دری یکی از سه زبانی بود که در دربار ساسانی رواج داشته است. باید دانست که اشتقاق زبان دری از واژه ی دَر است که به عربی باب گویند یعنی زبانی که در درگاه و دربار پادشاهان بدان سخن می گویند. دانشمند محترم آقای دکتر «جواد مشکور» راجع به تاریخچه ی زبان که چگونه از میان دو رود (بین النهرین) و پایتخت اشکانیان و ساسانیان کوچ کرده سر از خراسان و فرارود درآورده است شرحی مفید و مستوفی دارد که نقل آن خالی از فایده نیست : «زبان دری یا درباری که زبان لفظ و قلم دربار ساسانیان بود پس از آنکه یزدگرد پسر شهریار فرجامین پادشاه ساسانی ناچار شد بعد از حمله ی عرب پایتخت خود تیسفون را ترک گوید و به سوی مشرق برود همه ی درباریانی که شمار ایشان به چندین هزار تن بالغ می شدند همراه او سفر کردند ... مورخان می نویسند هزار نفر از رامشگران و هزار تن از آشپزان آشپزخانه و نخجیریان همراه او بودند. از این بیان می توان حدس زد که دیگر درباریان که در رکاب شاه بودند چه گروه کثیری را تشکیل می دادند. یزدگرد با چنین دستگاهی به مرو رسید و مرو مرکز زبان دری شد ... این زبان در خراسان رواج یافت و جای لهجه ها و زبان های محلی مانند خوارزمی و سُغدی و هروی را گرفت و حتی از آن ها متاثر گردید.» قرون متمادی طول کشید تا این زبان به سایر نقاط ایران سرایت کرده مانند امروز زبان رسمی و مصطلح همه ی ایرانیان گردیده است.
دری وری می گوید
در زمان اشکانیان زبان پهلوی اشکانی و در زمان ساسانیان زبان پهلوی ساسانی در ایران رایج شد و به شهادت تاریخ تا سده ی پنجم هجری در مدارس اصفهان اطفال نوآموز را به زبان پهلوی درس می دادند. اکنون نیز از نیشابور به مغرب و شمال غربی و جنوب در هر روستای بزرگ و کوچک، زبان های محلی با لهجه های مخصوص وجود دارد که همه ی این زبان های روستایی لهجه های گوناگون زبان پهلوی است و حتی اهل تحقیق معتقدند که معروف ترین اشعار زبان پهلوی گفته های بند دار رازی و باباطاهر عریان است که لهجه های پهلوی ساسانی در آن کاملا نمایان است ضمنا این نکته ناگفته نماند که واژه ی پهلوی صفتی نسبی و منسوب به پهلو می باشد.
زبان دری از نظر تاریخی ادامه ی زبان پهلوی ساسانی یعنی فارسی میانه است که آن نیز ادامه ی فارسی باستانی یعنی زبان رایج روزگار هخامنشیان می باشد.
عقیده بر این است که چون ایرانیان در خلال پانسد سال - از قرن سوم تا هشتم هجری - زبان دری را به خوبی نمی فهمیدند و غالبا به زبان محلی مکالمه می کردند لذا هر مطلب نامفهوم را که قابل درک نبود به زبان دری تمثیل می کردند و واژه ی مهمل «وری» را به زبان اضافه کرده می گفتند : «دری وری می گوید» یعنی به زبانی صحبت می کند که مهجور و نامفهوم است و ما نمی فهمیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:11 توسط ندا |
سخنان نادر شاه افشار سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام . تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم . باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو میتوانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ. جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است . اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید . خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود . وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند . هر سربازی که بر زمین می افتد و روحش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند … شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است . فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود . کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است . هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است . لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم . برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم . گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند . جمله روز : زماني که تصميم گرفتيد و زمان اجرا فرا رسيد ديگر توجهي به پيامدها و بازتاب هايش نداشته باشيد. ويليام جيمز میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند
کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:5 توسط ندا |
پیرزنی که پیش پسر و عروسش بسر می برد زندگانی را به سختی می گذراند، زیرا عروسش غذای کافی به او نمی داد، همیشه در وقت بردن غذا برای پیرزن سنگی را توی دوری می نهاد و مقداری پلو رویش می ریخت و آن را طوری می برد که شوهرش می دید و در دل از اینکه زنش آن چنان صادقانه به مادرش خدمت می کرد خوشحال می شد، بیچاره پیرزن هم از ترس جرات نمی کرد موضوع را به پسرش بگوید لابد با همان غذای ناچیز می ساخت، روز به روز در اثر گرسنگی لاغرتر می شد. یک روز که جمعه بود با خود گفت : «امروز جمعه است. به خانه دامادم بروم هم از دخترم دیدن کنم و هم یک شکم سیر غذای مناسبی بخورم.» با این خیال به خانه دخترش رفت. دختر از دیدن مادرش که مدت زیادی بود او را ندیده بود خوشحال شد و غذای خوب و چربی برایش پخت ولی از بی اقبالی پیرزن هنگامی که می خواست سفره را با غذا پیش مادرش ببرد شوهرش پیدا شد، با دیدن سفره و غذا فهمید که این غذا به خاطر مادرزنش پخته شده، شروع کرد به داد و فریاد و کتک زدن زنش. پیرزن بدبخت غذا نخورده بیرون رفت و به سوی خانه پسرش راه افتاد و در راه زیر لب زمزمه می کرد: «سرش پلو، زیرش سنگ، قربونت بشم یه دونه پسر» سرش پلو و زیرش سنگ قربانت شوم یگانه پسر
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:0 توسط ندا |
ازش پرسيدم چه قدر منو دوست داري؟ گفت: به اندازه جوهر خودكارم. گفتم: خيلي نامردي چون جوهر خودكارت يه روز تموم مي شه لبخند زد و گفت: خودكار من اصلا جوهر نداره. تمام محبتت را به پاي دوستت بريز اما نه تمام اعتمادت را. امام علي(ع) 
روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو/ دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو/ روزي که دلت به ديگري مايل شد / کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو.
خدايا! ما اگر بد کنيم،تو را بنده هاي خوب بسيار است، تو اگر مدارا نکني ما را خداي ديگر کجاست ؟
هميشه با به دست آوردن اون کسي که دوستش داريم نميتوانيم صاحبش شويم، گاهي لازمه ازش بگذريم تا بتونيم صاحبش بشيم.
جلوی من قدم بر ندار،
شايد نتونم دنبالت بيام.
پشت سرم راه نرو،
شايد نتونم رهرو خوبی باشم.
کنارم راه بيا و دوستم باش
اگر می خوای صد سال زندگی کنی
من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم
چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم
چقدر عجیبه که :
- تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمیاره
- تا فریاد نکنی کسی به طرفت بر نمی گرده
- تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه
- تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد
من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر بستر را براي انديشيدن به تو دوست ميدارم.
اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي.
لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ.
آغاز کسي باش که پايان تو باشد.
هرگز اشتباه نكن....اگر اشتباه كردي تكرار نكن.....اگر تكرار كردي اعتراف نكن......اگر اعتراف كردي التماس نكن..... اگر التماس كردي ديگر زندگي نكن.
کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سرد عشق را بی اختیار پیمود و قربانی نداشت.
مهم این نیست که قطره باشی یا اقیانوس، مهم این است که آسمان در تو منعکس شود.
کاش مي دانستي انتظار ديدنت چه مجازاتي است ... شايد ديگر چشم براهم نمي گذاشتي.
لازمه ی خوشبختی جذب کردن چيزهای تازه نيست، بلکه حذف کردن افکار کهنه است، افکاری که به هيچ دردی نمی خورند.
آنگاه که با دستانت واژه ي عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم، اما به دستانت اعتماد داشتم. حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم.
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشي
خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد: او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد. او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد. او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد.
به همه لبخند بزن اما با 1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه.
تا حالا کفشاتو نگاه کردي ؟؟ دو تا عاشق.دوهمراه که بي هم مي ميرن.با هم خاکي ميشن,بدونه هم زيره بارون نميرن, کاش آدما هم يه کم از کفشاشون ياد بگيرن.
دوست داشتن کساني که دوستمان ميدارند کار بزرگي نيست، مهم آن است آنهايي را که ما را دوست ندارند، دوست بداريم.
ترجيح مي دهم طوري زندگي كنم كه گويي خدا هست و وقتي مردم بفهمم كه نيست، تا اين كه طوري زندگي كنم كه انگار خدا نيست و وقتي مردم بفهمم كه هست.
اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد ی.
دوستت داشتم... يادت هست؟ گفتم دوستت دارم... و تو گفتي کوچکي براي دوست داشتن رفتم تا بزرگ شوم ... اما انقدر بزرک شدم که يادم رفت دوستت دارم.
عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار، از تنفر متنفر باش، به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش ... چنين گفت زرتشت.
شکست عهد من وگفت هر چه بود گذشت به گريه گفتمش آري وچه زود گذشت بهار بود و تو بودي وعشق بود و اميد، بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت.
گفتگوي ماه و نابينا: نابينا گفت: دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني چطوري دوستم داري نابينا گفت اگه مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما الان که نمي بينمت عاشق خودت هستم.
دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن. دنبال دارايي نرو چون كه افول مي كنه . دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون با لبخند مي شه يه روز تيره رو روشن كرد.
اگه يه روز کسي بهت گفت دوست دارم سعي نکن بهش بگي دوستش داري اگه گفت عاشقتم سعي نکن عاشقش بشي اگه گفت همه ي زندگيش تويي سعي نکن همه ي زندگيش باشي ِ چون يه روز مياد و بهت ميگه ازت مُتنفرم اونوقت تو نمي توني سعي کني ازش متنفر بشي.
يه فرشته از خدا مي پرسه که چرا منو اينقدر ناز آفريدي؟ مي گه اينکه چيزي نيست اونيکه اين اس ام اس رو مي خونه از تو هم نازتره.
انسان ها دو دسته اند: آن هايي که بيدارند در تاريکي و آن هايي که خوابند در روشنايي.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:55 توسط ندا |
چنانچه یک یا چند نفر از افراد جمعیتی مرتکب جرم یا عمل ناشایست شوند همیشه بر عاقل یا عقلای آن جمعیت خرده می گیرند و آنها را مسئول ارتکاب جرم می شناسند که نتوانستند مرتکبین را قبل از ارتکاب جرم دلالت و راهنمایی کنند و از ارتکاب اعمال ناشایست آنان قبل از بروز واقعه جلوگیری نمایند. در این گونه موارد حرفشان این است که «دیه بر عاقله» است. گاهی نیز گفته می شود : « اگر فلانی خطا کرد شما عفوش کنید زیرا دیه بر عاقله است.» که استفاده از آن به شکل اخیر صحیح نیست چه عفو و بخشش ارتباطی با دیه و خونبها ندارد. اما ریشه ی این مسئله ی فقهی که صورت ضرب المثل یافته به این شرح است : بر طبق احکام و تعالیم اسلامی اگر کسی دیگری را متعمدا به قتل برساند کیفر او قصاص است یعنی باید کشته شود. در قتل عمدی حق قصاص از برای اولیای مقتول قرار داده شده و ممکن است تراضی طرفین منتهی به ترک قصاص و اخذ دیه و خونبها شود. در این صورت خونبها از ثروت قاتل به اولیای مقتول پرداخت خواهد شد. اما چنانچه قتل اشتباها رخ دهد بدین معنی که قاتل قصد کشتن نداشته و قتل به طور خطا و غیر عمد اتفاق افتاده باشد در این صورت قصاص در بین نخواهد بود و دیه یا خونبها پرداخت می شود : «و من قتل مومناً خطاً فتحریر بر رقبة مومنة و دیة مسلمة الی اهله» و یا به اصطلاح معروف : «ان دیة الخطا علی العاقلة» یعنی دیه و خونبهای قتل خطا بر عاقله ی قاتل واجب است. کلمه ی عاقله در این عبارت به معنی عاقل و خردمند نیست بلکه جماعت عاقله که باید دیه ی قتل اشتباهی را بپردازند عبارت است از : پدر و فرزندان و خویشان پدری از قبیل اعمام و بنی اعمام ابی و ابوینی و اخوال (دایی ها) و بنی اخوال ابی و ابوینی قاتل هستند. اما فلسفه ی ثبوت «دیه برعاقله» این است که اگر فردی بدون تعمد مرتکب قتل گردید چون گناهش صرفا بی احتیاطی و عدم توجه بوده و مستحق رحم و عطوفت است علی هذا لازم است مورد شفقت و مهربانی مسلمانان قرار گیرد و نزدیکترین مسلمانان همان خویشان و بستگان نزدیک قاتل غیرعمد هستند که باید خونبهای قاتل را بپردازند تا به حکم عقل و وجدان از اقارب و بستگان جاهل و ناپخته محافظت نمایند و نگذارند که آنان از طریق حزم و احتیاط خارج شده اشتباها مرتکب قتل نفس شوند.دیه بر عاقله است
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:47 توسط ندا |
اگر چيزي را بدست آوري، چيزي ديگر را از دست مي دهي.(مثل كهن) عالي ترين سلاح براي مغلوب كردن دشمن، خونسردي است.(مثل انگليسي) گناهكاران هميشه در دادگاه وجدان خويش مبرا هستند!(ژورنال) اگر چيزي را بدست آوري، چيزي ديگر را از دست مي دهي.(مثل كهن) 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:42 توسط ندا |
اگر مي تواني، عاقل تر از ديگران باش، اما اين حكايت را به آنان مگو.(چستر فيلد) اميد جزيي از خوشبختي است.(ژوبر) برويد و به آنچه ايمان داريد، عمل كنيد.(رالف والدو امرسون) زن، شريك زندگاني و يار ساعات درماندگي است.(گوته) باورهاي شما، بيانگر منش و انسانيت شما است.(برايان تريسي) اگر مي خواهيم آرامش پايدار بماند، بايد دانش را رابط بين الملل بدانيم.(روزولت) سر بر گريبان فرو بر، از دل خويش بپرس آنچه را كه مي داند.(ويليام شكسپير) خوشبختي فقط يك تعريف دارد، باور داشتن خوشبختي.(راشيلد) عالي ترين سلاح براي مغلوب كردن دشمن، خونسردي است.(مثل انگليسي) هنر، جوهره زندگي است.(اُسكار وايلد) دانستن قدر و ارزش داشته هايمان، تنها نيمي از راه زندگي است.(زيگ زيگلار) صدقه، راه به خانه ي صاحبش مي برد.(مثل فارسي) راستگويي، بهترين شيوه است.(وينسنت لومباردي)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:18 توسط ندا |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:31 توسط ندا |
هر ایرادی كه مبتنی بر دلایلی غیر موجه باشد آن را ایراد بنی اسرائیلی می گویند. اصولا ایراد بنی اسرائیلی احتیاج به دلیل و مدرك ندارد زیرا اصل بر ایراد است - خواه مستند و خواه غیر مستند - برای ایراد گیرنده فرقی نمی كند. ایراد بنی اسرائیلی به اصطلاح دیگر همان بهانه گیری و بهانه جویی است، گاهی از حدود متعارف تجاوز كرده و به صورت توقع نابجا در می آید. بنی اسرائیل همان پسران یعقوب و پیروان فعلی دین یهود هستند كه پیغمبر آنها حضرت موسی و كتاب آسمانیشان تورات است. بنی اسرائیل اجداد كلیمیان امروزی و نخستین ملت موحد دنیا هستند كه از دو هزار سال قبل از میلاد مسیح در سرزمین فلسطین سكونت داشته به چوپانی وگله چرانی مشغول بوده اند. بنی اسرائیل به چند قبیله قسمت می شدند و هر قبیله رئیسی داشت كه او را شیخ یا پدر می گفتند. از معروفترین شیوخ آنها حضرت ابراهیم بود كه پدر تمام اقوام عبرانی محسوب می شود. ايراد بني اسرائيلي
بنی اسرائیل در زمان یعقوب به مصر مهاجرت كردند و بعد از مدتی به راهنمایی حضرت موسی به شبه جزیره سینا عازم شدند. چهل سال میان راه سر گردان بودند، موسی در گذشت و یوشع آنها را به كنعان رسانید. بعد از فوت سلیمان (974 قبل از میلاد) دو سلطنت تشكیل دادند یكی دولت اسراییلی و دیگری دولت یهود. دولت اسراییلی را سارگن پادشاه آسور و دولت یهود را بخت النصر یا نبوكدنزر پادشاه كلده منقرض كرد و عده كثیری از آنها را به اسارت برد كه بعد از هفتاد سال كورش كبیر شهر زیبای بالا را فتح كرد همه را به فلسطین عودت داد. باری پس از آنكه حضرت موسی به پیغمبری مبعوث گردید و آنها را به قبول دین و آئین جدید دعوت كرد، اقوام بنی اسرائیل به عناوین مختلفه موسی را مورد سخریه و تخطئه قرار می دادند و هر روز به شكلی از او معجزه و كرامت می خواستند.
حضرت موسی هم هر آنچه مطالبه می كردند به قدرت خداوندی انجام می داد ولی هنوز مدت كوتاهی از اجابت مسئول آنها نمی گذشت كه مجددا ایراد دیگری بر دین جدید وارد می كردند و معجزه دیگری از او می خواستند. قوم بنی اسراییل سال های متمادی در اطاعت و انقیاد فرعون مصر بودند و از طرف عمال فرعون همه گونه عذاب و شكنجه و قتل و غارت و ظلم و بیدادگری نسبت به آنها می شد. حضرت موسی با شكافتن شط نیل آنها را از قهر و سخط آل فرعون نجات بخشید.
ولی این قوم ایرادگیر بهانه جو به محض اینكه از آن مهلكه بیرون جستند مجددا در مقام انكار و تكذیب بر آمدند و گفتند : «ای موسی، ما به تو ایمان نمی آوریم مگر آنكه قدرت خداوندی را در این بیابان سوزان و بی آب و علف به شكل و صورت دیگری بر ما نشان دهی.» پس فرمان الهی بر ابر نازل شد كه بر آن قوم سایبانی كند و تمام مدتی را كه در آن بیابان به سر می بردند برای آنها غذای ماكولی از من و سلوی فرستاد. پس از چندی از موسی آب خواستند . حضرت موسی عصای خود را به فرمان الهی به سنگی زد و از آن دوازده چشمه خارج شد كه اقوام و قبایل دوازده گانه بنی اسرائیل از آن نوشیدند و سیراب شدند.
آنچه گفته شد شمه ای از ایرادات عجیب وغریب قوم بنی اسرائیل بر حقیقت و حقانیت حضرت موسی بود كه گمان می كنم برای روشن شدن ریشه تاریخی ضرب المثل ایراد بنی اسراییلی كفایت نماید.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:42 توسط ندا |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:36 توسط ندا |
ميان ربناي سبز دستانت دعايم کن من به تو جان مي سپارم دل که قابل دار نيست! در مسلک ما عشق هم آغوشي نيست مهر تو اگر به هستي ما افتاد هرگز به سرم خيال خاموشي نيست تمام هستي خود را فقط به پاي تو ريزم درون قلب من فرمانروايي کن که از موي تو برخيزد همه عطر دل انگيزم...

تو که آهسته مي خواني قنوت گريه هايت را
هر کجا محرم شدي چشم خيانت بازدار
چه بسا محرم که با يک نقطه مجرم مي شود
دل به دلداران سپردن کارهر دلدار نيست
در مکتب ما رسم فراموشي نيست
جز من اگرت عاشق و شيداست بگو
ور ميل دلت به جانب ماست بگو
ور هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو،نيست بگو،راست بگو...!
منم آن شعله آتش که از هر شمع برخيزم
من عاشق آن ديده چشمان سياهم
بيهوده چه گويم که پريشان نگاهم
گر مستي چشمان سياه تو گناه است
من طالب آن مستي و خواهان گناهم...
مگذار گذاشت در دلت گم بشود
مجذوب طلسم سيب و گندم بشود
مگذار که زندگي به اين شيريني
قرباني يک سوء تفاهم بشود
مجنون گر ز آتش ليلي سرخ است
يا لاله اگر به هر دليلي سرخ است
شرح دل ما حيف است که پنهان باشد
اين صورت ما به ضرب سيلي سرخ است...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 2:13 توسط ندا |
گنجشک با خدا قهر بود… روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد… و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و… خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست… خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... جمله روز : جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ...
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 1:46 توسط ندا |
عبارت بالا كه از جوان ترین و تازه ترین مثال های سائره می باشد در موارد رعایت اصول خونسردی و بی اعتنایی در برخورد با ناملایمات زندگی به كار می رود و اجمالا می خواهد بگوید سخت نگیر، خونسرد باش، این هم می گذرد و یا به قول شاعر معاصر، شادروان عباس فرات : اما ریشه ی تاریخی این عبارت مثلی : شادروان محمدعلی فروغی ملقب به «ذكا الملك» را تقریبا همه كس می شناسد. فروغی به سال 1295 هجری قمری در خانواده ای از اهل علم و ادب تولد یافت و تحصیلات خود را در رشته ی طب دارالفنون به پایان رسانید ولی چون عشق و علاقه ی او به حكمت و فلسفه بیشتر بود از كار طبابت و پزشكی دست كشیده به مطالعات فلسفی پرداخت. فروغی در سال های آخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار عضو دارالترجمه ی سلطنتی شد. در دوران مظفرالدین شاه معلم یك مدرسه ی ملی و پس از آن معلم علوم سیاسی گردید. پس از درگذشت پدرش محمد حسین خان فروغی لقب ذكا الملك به او اعطا گردید و ریاست مدرسه ی علوم سیاسی نیز به وی واگذار شد. در كابینه ی اول و دوم «صمصام السطنه» به وزارت مالیه و عدلیه برگزیده شد. پس از چندی استعفا داد و ریاست دیوان عالی تمیز را پذیرفت. در كابینه ی «مشیرالدوله» وزیر عدلیه شد و پس از جنگ جهانی اول به عضویت هیئت نمایندگی ایران به كنفرانس صلح پاریس رفت. در كابینه ی «مستوفی الممالك»، مقارن دوره ی چهارم مجلس، وزیر امور خارجه شد. در سال های 1304 و 1313 شمسی نخست وزیر شد و از آن پس تا شهریور 1320 شمسی از كار كناره گرفت و به مطالعه و تصنیف و تالیف پرداخت. فروغی در پنجم شهریور 1320شمسی كه نیروی سه گانه ی آمریكا و انگلیس و شوروی از جنوب و شمال به خاك ایران سرازیر گردیده بودند از طرف سردودمان پهلوی مامور تشكیل دولت گردید، و همین دولت بود كه با سیاست و دوراندیشی قرارداد سه جانبه ی ایران و روس و انگلیس را به امضا رسانیده آسیب جنگ جهانی را تا اندازه ای از ایران دور كرد. مرحوم فروغی در یكی از جلسات پرشور مجلس شورای ملی كه نمایندگان مخالف و در عین حال متعصب، او را تحت فشار قرار داده تهدید به استیضاح كرده بودند كه كشور ایران را هرچه زودتر از صورت اشغال و تصرف متفقین در جنگ جهانی دوم خارج كند با خونسردی مخصوصی كه در شان یك سیاستمدار كاردیده و كاركشته است در پاسخ نمایندگان اظهار داشت :می آیند و می روند و با كسی كاری ندارند
هم موسم بهار طرب خیز بگذرد هم فصل نامساعد پائیز بگذرد
گر ناملایمی به تو رو آورد فرات دل را مساز رنجه كه این نیز بگذرد
«می آیند و می روند و با كسی كاری ندارند.»
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:10 توسط ندا |
قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي، و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد، و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي، از جمله دوستان بد و ناپايدار، برخي نادوست و برخي دوستداركه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي، نه كم و نه زياد. درست به اندازه، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند، كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد تا كه زياده به خود غره نشوي.
و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غير ضروري تا در لحظات سخت،.وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي، نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند، چون اين كار ساده اي است، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي، خيلي به تعجيل، رسيده نشوي و اگر رسيدهاي، به جوان نمايي اصرار نورزي، و اگر پيري، تسليم نا اميدي نشوي، چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....هر چند خرد بوده باشد...... و با روييدنش همراه شوي، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد. به علاوه اميدوارم پول داشته باشي، زيرا در عمل به آن نيازمندي و سالي يك بار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي:
" اين مال من است" فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:35 توسط ندا |
رهنمود هايي از ارنست همينگوي اول از همه برايت آرزو مي كنم كه عاشق شوي واگرهستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ؛ و اگر اينگونه نيست ، تنهائيت كوتاه باشد و پس از تنهائيت ،نفرت از كسي نيابي . آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد . . . . . اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه دور از نا اميدي زندگي كني برايت آرزو دارم دوستاني داشته باشي از جمله دوستان بد و ناپايدار . . . . . . . برخي نادوست و برخي دوستدار كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد و چون زندگي بدين گونه است برايت ارزو مي كنم كه دشمن هم داشته باشي . . . . . . درست به اندازه ، نه كم و نه زياد تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند ، و دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد . . . . . . تا كه زيادبه خود غره نشوي Translation of the text in English: First of all, I desire you to fall in love If so, someone loves you If not, your loneliness be short And you do not hate anybody in your life I am hopping such a thing does not happen to you But sometimes may be, thus never lose hope I wish you some friends Both good and unstable Some friendly and some unfriendly That at least one of them be truthful And you can rely on him I desire you some enemy, neither more nor less Because life is like this These enemies often ask you about your believes I wish one of them complaints about you And his objection will be right To not be proud of you, yourself
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:22 توسط ندا |
گل علاوه بر سمبل زیبایی، یکی از هدایایی است که نشان دهنده احساسات و عواطف انسان در شرایط مختلف است. هدیه دادن گل برای هدیه گیرنده احساس خوشایندی را به وجود می آورد که معمولا نشانه علاقه و صمیمیت هدیه دهنده محسوب می گردد و باعث زینت و شادابی محفل نیز می شود. بهترین استفاده ای که می توان از این هدیه شادی بخش نمودآن است که گل های مختلف را در معانی متفاوت به عزیزانمان و آن هایی که دوستشان داریم هدیه بدهیم. این کار موجب می شود تا موجی از شادمانی و احساس صمیمیت و رضایت در وجود آن ها به حرکت درآید و غم و اندوه و مشکلات را مورد هجوم قرار دهد، علاقه افزایش می یابد و محبت ها پایدارتر می شود. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گل لطیف است و احساس لطافت را در روح انسان ها دوچندان می کند و رایحه خوش آن تمام وجود فرد را دگرگون می سازد. اهدای گل نیاز به مناسبت ندارد و بد نیست بعضی وقت ها شاخه ای گل به همسر، مادر، پدر، خواهر، برادر، فرزند و همکار و آن هایی که دوستشان داریم هدیه بدهیم. با اهدای گل عواطف و احساسات خود را بیان کنیم و دیگران را شگفت زده نماییم. دست کم با این کار طراوت، شادابی، خنده و صمیمیت جای سلام و احوالپرسی روزمره و تکراری مارا خواهد گرفت و در وجود طرف مقابل غوغایی شگفت انگیز به پا خواهد شد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کاربرد گل در کشورهای مختلف
در اغلب کشورهای اروپایی مرسوم است کسانی که به میهمانی شام دعوت می شوند برای تشکر از خانم میزبان چند شاخه گل به او هدیه دهند.
در ژاپن هر گل معنای مختلفی دارد و در موارد مختلف مردم آن کشور از گل استفاده های فراوان می کنند. آن ها به پرورش گل علاقه زیادی دارند و در گل آرایی از استادان توانمند و برجسته ای برخوردارند. ژاپنی ها هرسال جشن گل برگزار می کنند و اغلب عشاق آن کشور باتوجه به این که هر گل معنا و مفهوم خاصی دارد احساس خود را با آن بیان می کنند و بانوان آن سرزمین هم برای نشان دادن درخواست و نظرات خود از گل هایی که به همان معنا هستند بهره می برند. در این کشور گل داودی نشانه طول عمر است و در مراسم بازنشستگی افراد یکدسته گل داودی به آن ها هدیه می دهند و به این ترتیب برای او زندگی طولانی آرزو می کنند. اهدای شکوفه گیلاس یادآور آن است که زندگی زودگذر است و نباید آن را سخت گرفت و موجب آزار و اذیت دیگران شد.
البته یونانی ها اولین ملتی بودند که برای گل های مختلف معانی مشخصی تعریف کردند و در زندگی خصوصی و اجتماعی از آن استفاده نمودند. بعد از آن رومی ها از این روش استقبال کردند و سایر مردم جهان کم و بیش آن را پذیرفتند.
در کشور ما هم گل ها کاربدهای مختلفی دارند و هر گل به عنوان نوعی نماد و نشان مشخص مورد استفاده قرار می گیرد. ایرانی ها معمولا از گل برای ابراز علاقه به جنس مخالف، جشن و میهمانی ها، تبریک به عروس و داماد، عیادت مریض، کسی که خانه جدید خریده است یا فرزندی به دنیا آورده استفاده می کنند.
گل لاله در کشور ما طرفداران زیادی دارد و در رنگ های مختلف پرورش می یابد. جشنواره گل لاله پایان بهار هرسال باحضور اغلب طرفداران داخلی و خارجی برگزار می شود و عرضه آن در سطح کشور گسترش می یابد که با استقبال بی نظیر ایرانیان مواجه می شود.
معنای گل ها
معنای گل ها در ادوار مختلف متفاوت بوده است. مثلا گل رز که مورد علاقه اغلب افراد بوده است در دوره رنسانس سمبل شهادت و عشق آسمانی و بعد از آن نشانه آرامش، نعمت و صلح بوده است. این گل در مصر باستان نشانه تقوی و پاکدامنی و در عهد یونانی ها نشانی مقدس بوده و رومی ها آن را به عنوان سمبل فتح و پیروزی می شناخته اند. اما گل رز امروزه همه جا معنای عشق و زیبایی دارد.
در اغلب کشورها گل ها از معانی یکسانی برخوردار شده اند که دانستن آن ها استفاده به موقع از معانی آن می تواند در بهبود ارتباط نقش موثری داشته باشد.
گل بنفشه به معنی نجابت و کم رویی، اندیشه ناگفته ، پاکدامنی ، فروتنی
گل شقایق: اختلاف
گل سرخ: عشق و زیبایی
رز سیاه : مرگ و تسلیت
رز سفید : عشق مبارک و فرخنده
رز کاملاً شکفته : تعهد و دوست داشتن
دسته گل رز : قدردانی
ترکیبی از گل رز سفید و سرخ : سازش، اتحاد
سوسن: ملاحت و زیبایی
سوسن سفید: دوشیزگی و پاکیدامنی
خشخاش: تنبلی و سستی
شکوفه پرتقال: علاقه به ازدواج
سنبل: اندوه و تاسف
شب بو: عشق در حال سیه روزی و بدبختی
زنبق سفید: عفت و پاکدامنی
کاملیای سفید : قابل ستایش و پرستیدنی
کاملیای صورتی: در آرزوی رسیدن به یکدیگر
کاملیای قرمز : عشق آتشین
نیلوفر آبی : حقیقت
آنتوریوم: عشق ، علاقه و محبت
داوودی : تو دوست فوق العاده من هستی
آفتابگردان : ستایش ، غرور و پرستش
نرگس : غرور و خودبینی
نرگس زرد : احترام
اقاقیا : عشق پاک
کاکتوس: پایداری و استقامت
لاله : عاشق واقعی
مریم : لذت بردن
میخک : جواب مثبت به درخواست عشق
قاصدک : وفاداری ، خوشبختی و صداقت
نسترن : احساس همدلی و تقاضای دوست داشتن
پامچال : بدون تو ادامه زندگی را نمی خواهم.
یاسمن : شادی و دلپذیری
رزماری : یادآوری خاطرات گذشته
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
البته تعداد شاخه های دسته گل اهدایی هم معنای مختلفی دارد:
یک شاخه گل: توجه
سه شاخه گل: احترام
پنج شاخه گل: علاقه و محبت
هفت شاخه گل: عشق
10 شاخه گل لاله نشانه یک عشق بی نظیر و ماندگار می باشد.
گل به عنوان نماد کشورها
علاقه و توجه به گل تا اندازه ای اهمیت دارد که برخی ملت ها از گل به عنوان علامت کشور خود استفاده کرده اند.
بلژیک: گل آزالیا
انگلستان: رز
رومانی: رز
هلند: لاله
کانادا: برگ افرا
یونان: بنفشه
چین: نرگس
مصر: نیلوفرآبی
ایران: گل سرخ
مکزیک : کاکتوس
لیتوانی: رو
ژاپن: داودی
هندوستان: نیلوفر
اسپانیا: درخت انار
لهستان: گل گندم
پاراگوئه: شکوفه پرتقال
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:42 توسط ندا |
این مثل را برای كسانی می گویند كه كاری را از روی ترس انجام می دهند و راضی به انجام دادن آن كار نیستند. می گویند در روز عاشورا چند نفر كلیمی را با زور و كتك وادار كردند كه در میان عزاداران حضرت حسین سینه بزنند. آنان از ترس اینكه مبادا كتك بخورند به سر و سینه می زدند و دم گرفته بودند : «نه از دله نه از جون، از كتكه حسین جون !» نه از دل است نه از جان، از كتك است حسین جان
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:47 توسط ندا |